فريد الدين العطار النيسابوري

376

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

شاه چون بشنود آن پاسخ تمام * شاد گشت از پاسخِ آن ده غلام هر يكى را داد فاخر خلعتى * يافت هر يك منصبى و رفعتى شاه گفتا همچنان تا ديرگاه * خوار بگذاريد بر دارش تباه تا ز كارِ اين پليدِ نابكار * عبرتى گيرند خلقِ روزگار چون شنود اين قصّه اهلِ شهرِ او * جمله را دل درد كرد از بهرِ او در نظاره آمدند آنجا بسى * باز مىنشناختندش هر كسى گوشتى ديدند خلقان غرقِ خون * پوست از وى در كشيده سرنگون از كِه و مِه هر كه ديدش آن چنان * همچو باران خون گِرِستى در نهان روز تا شب ماتمِ آن ماه بود * شهر پر درد و دريغ و آه بود بعدِ روزى چند بىدلدارِ خويش * شه پشيمان گشت از كردارِ خويش خشمِ او كم گشت عشقش زور كرد * عشق ، شاهِ شير دل را مور كرد پادشاهى با چنان يوسف وشى * روز و شب بنشسته در خلوت خوشى بوده دايم از شرابِ وصل مست * در خمار هجر چون داند نشست ؟ عاقبت طاقت نبودش يك نفس * كارِ او پيوسته زارى بود و بس